سيد جلال الدين آشتيانى
812
شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )
عقل صرف محال است ، علاوه بر اين ، فيض وجود بايد از مجراى عالم برازخ به مادهء جسمانيه برسد . « 1 » ديگر آنكه موجودات واقعهء در عالم عقول و بلاد تجردآباد ، تعدد فردى ندارند ؛ چون تعدد فردى و تكثر نوعى مستند به ماده جسمانيه است ، و نوع عقول منحصر بفرد است . اگر هم قبول كنيم ، كه تكثر فردى از ناحيهء فاعل هم ممكن التحقق است ، نظير تكثر صور موجود در خيال و موجودات عالم برزخ ، تقدّر و تجسم بدون شك تكثر است در معانى صرفهء مجرده ، تعدد و تكثر در افراد نوع واحد امكان ندارد . و عليه كل من في سواد مملكة العقل و ساهرة اقليم المعرفة . قول دوم نيز باطل است ، چون موجود مجرد تام الوجود محال است ، بواسطهء استعدادات موجود در ماده وجود پيدا نمايد و تعلق به بدن جزئى بگيرد . چون مجرد تام كه در مقام ذات ماده نداشته باشد ، و معناى صرف باشد عقل است . و نفس بايد اضافه به بدن مقوم ذات آن باشد . تعريفى كه از براى نفس كرده و در حد آن اضافهء به بدن را معتبر دانستهاند ، حدّ بحسب اسم نيست . نفسيت نفس در ابتداى نشئه وجودى آن از عوارض لازمه و مفارقه نمىباشد . اگر نفس همانطورىكه جمهور حكما گمان كردهاند ، اضافهء به بدن عارض وجود آن باشد ، و تعلق به بدن در صميم ذاتش نباشد و عين مادهء جسمانى و صور متحصلهء در ماده ( و « لو » در ابتداى وجود حدوثى ) نبوده باشد . بايد عقل مجرد صرف تام الوجود باشد ، و عقل مدبّر نظام كل است ، نه مادهء مخصوص و بدن جزئى اراده و علم و قدرت و افاضهء آن كلى و سعى است ، و تقييد بامر جزئى ندارد . « 2 »
--> ( 1 ) . عموم حكماى اسلامى قائل به « روحانية الحدوث » نفسند . اين قول در فساد ، كمتر از قول اول نيست . اين قول را ما در شرح حال و آراء فلسفى نقل و رد كردهايم . اصولا اين بحث طويل الذيل است . بحث كامل آن را بايد در كتب مفصلهء ملا صدرا ، خصوصا اسفار ، سفر نفس ملاحظه كرد . ( 2 ) . اضافه اگر منشأ تقويم مضاف اليه گردد ، از مقولهء اضافهء عرضى خارج مىشود ، مثل اضافهء صورت به ماده و اضافهء علت بمعلول و اضافهء نفس ناطقه به بدن جسمانى . و اذا كانت الاضافة لضعف المضاف و عدم استقلاله ، فهى من مقولة الاضافة العرضية . مصنف در اين كتاب سر بسته از اين مسئله بحث كرده است ، ظاهرا همان قول جمهور را اختيار كرده است .